پیدا





به اشکی نریخته میماند

درخواست حذف اطلاعات

سلام

یک صدای کوچیک لازمه تا خوابتو به هم بریزه .. زیاد دیر نشده که بگی همه چیزو از دست دادی و اما برای بهترین بودن کمی دیره و اولین قطار رفته حتمن.. میشه بلند بشی و راه بیوفتی و تا رسیدن هزار تا راهو با خودت و با دنیات بری تا دیر رسیدنتو توجیه کنه... میشه پای یک وسوسه شیرین بخو و دل سیر ادامه بدی به رویایی که شاید فقط همون لحظه داشته باشیش... آدما تو زندگیاشون وقت اگر و شاید و اما و ای کاش و آرزوهاشون یک رویای ساده میخوان واسه آروم شدن.. مثل اومدنت حرفات و با تو از نو دیدن آسمون و برگا و زمین و... تو هم بعضی روزا از همه چی خالی میشی و پر میشی از تمام شاید و اگر و اما... ببین رویایی که پاش وای نستادی چی و کجا بوده.. گاهی فکر میکنم چقدر خوبه که هستی.. ازم چیز زیادی نمونده راستش اما با همینام ددلتنگت



شعر

درخواست حذف اطلاعات

پرم از عشق
مثل درختی بزرگ که از باد
مثل اسفنجی که از دریا
مثل عمری دراز که از رنج
مثل زمان که از مرگ



سیاه سفید

درخواست حذف اطلاعات

سلام

اینروزا دنیارو شکل ع ای سیاه سفید دوست دارم.. اکثر خاطراتت رنگ باختن .. عین ی که سالها تو تاریکی بوده و نور چشماشو اذیت میکنه رن دنیا رو دوست ندارم و نمیفهمم.. من فقط سیاهی موهای پ شت بلندت با چهره سفیدته که یادمه.. رن دنیا ذهنمو به بازی میگیرن که یادم بیاد تورو با لاک و رژ قرمزت و بتونم بفهمم زندگی میتونه چقدر گرم باشه قدر گندمی پوستت.. اما یادم نمیاد سرخیش شبیه چی بود یا گندمی پوستت چقدر روشن بود و چقدر تاریک و این جدال ناخودآگاه هر روز تکرار میشه.. دگ هیچ خبری ازت ندارم.. از یادم میری و من پاییز و بهار و دنیارو سیاه و سفید میفهمم.. سیاه عین موهات.. دنیا زرد عین شکلکای مسنجری که واسه همیشه خاموش شده و سفیده عین صفحه باز روبه روم... ذهنم خالیه از همه چیزو فقط تورو دوست دارم همین



هیچستان

درخواست حذف اطلاعات

سلام

عین قدم زدنای طولانی.. عین سکوت های چند روزه.. عین گریه های بی بهونه و خلاصی از بغض.. عین زل زدن به ماه.. عین چند دقیقه بعد تماشای غروب.. عین پر و خالی مدام دستام از شن کنار ساحل.. عین چند ساعت با ریتم بیخودی که افتاده تو سرم صدا در آوردن.. عین ذکر گفتن ذکر گفتن فکر بغض گریه ذکر گفتن... عین تو بارون بیرون زدن قطع شدن بارون و بعد چند دقیقه دوباره شروع شدنش.. یا عین همین نفس کشیدن... پشت همین هیچستانم



امشب فقط هامون شاهین رو گوش دادم بغض اما گریه نه

خیلی دلم میخواست بعد مدتها با ی حرف بزنم راستش هیچ نبود و هیچ حرفی هم نداشتم.

افتاده دردت تو سرم یک قرص ماه به من بده نمیدونم چرا این آهنگ حامی رو دارم مدام تو ذهنم تکرار میکنم دلم سیاهی موهاتو میخواد



زیبا سلام

درخواست حذف اطلاعات

سلام

تو دگ نه فکر میکنی که الان چندمین روز ماه و ساعت داره چ زمانیرو نشون میده و تاوان این ندونستنا چیه.. اصلن تاوانی داره یا نه.. دگ هیچ چیزی به خنده وادارت نمیکنه.. با هیچ چیزی پوست صورتت ت نمیخوره که بخواد ح ی رو نمایش بده.. چشمات همیشه خیره ان و خیلی طول کشید تا بفهمم این معنیش نه انتظار نه چشم به راهی و نه تعقیب منظره.... چیزی غمگینت نمیکنه نه بارش چند روز بارون و ابری بودن هوا نه حتی پاییزی ک دست خالی رسیده... من مدام به تو فکر میکنم به تمام علایم حیاتیت که وجود داره و به اینکه اینایی ک گفتم معنی خاصی دارن یا اصلن باید معنایی داشته باشن یا نه.. دارم به تمام اینا فکر میکنم و هر روز بیشتر شبیه تو میشم.. گاهی شاید دوست داشتن این شکلی باشه نمیدونم و دلم نمیخواد با فکر ازت دور بشم.. آدما شکل چیزیو میگیرن که دوسش دارن حتی اگر سالها پیش مرده باشه! حتی اگر آ ایمر بگیرم و دوباره ببینمت بازم همین شکلی میشم اینو تازه چند روز ک فهمیدم هنوز دلم میخواد تو سیاهی موهات راهمو گم کنم و هیچوقت به این کابوس برنگردم مراقب خودت باش



امید

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دوست داشتن بزرگه خیلی خیلی بزرگ و وقتی به شخص معطوف میشه اب میشه و به یاس میرسه چون دگ ساخته نمیشه.. ما دارایی هامون تو هر سنی که باشیم کمه و وقتی بخواییم تمامش رو ج ساختن دنیایی برای شادی ی مطمئنن مایوس کننده س.. چون جاهای خالی زیادی میمونن که ذهن نمیسازتشون و پوچی خارق العاده ای بهت میدن که میشه تا ته عمر مسخش بود و دوسش داشت... فکر میکنم اگر بتونم دووم بیارم و از این سیاهی شبگون موهات که خالق تمام این پوچی اعتیاد آور حیات تو سرزمین تو برگردم .. میتونم دوست داشتن بزرگتری بسازم که این یاس عقب تر بشینه و زندگی وسعت بیشتری بگیره.. خالق همه چیز ماییم و وقتی از خودمون کوچ میکنیم سمت مخلوق دلمون خ میخواد شکل خودمون باشه و ادامه بده و بسازه و بسازه.. ما تو خیال خالق که بعد کوچ ما دگ نیست و وجود نداره تمام پوچی اطرافمون رو میپرستیم و با اشک که از منشا نا معلومی میجوشه هر روز تطهیرش میکنیم.. اگر بتونم برگردم مطمئنم دنیای قشنگتری برات میسازم .. میدونم یکروز میای حتی اگر تمام سال گفته باشی هرگز تو هفته ای که گذشت بهترین حالم وقتی بود که سر کار غروب رو تماشا و اشکام کم کم میومد برات تعریفش میکنم بعدن آهنگ شکوه محسن نامجورو گوش میدم



شعر که همیشه دوست داشتی

درخواست حذف اطلاعات

دستانت را به من بده ، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ام
بس رویا دیده ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی ام

دستانت را که به پنجه های نحیفم می فشرم
با ترس و دستپاچگی ، به شور
مثل برف در دستانم آب می شوند
مثل آب درونم می تراوند

هرگز دانسته ای که چه بر من می گذرد
چه چیز مرا می آشوبد و بر من هجوم می برد
هرگز دانسته ای چه چیز مبهوتم میکند
چه چیزها وامیگذارم وقتی عقب می نشینم ؟

آنچه در ژرفای زبان گفته می شود
سخن گفتنی صامت است از احساسات حیوانی
بی دهن ، بی چشم ، آیین های بی تصویر
به لرزه افتادن از شدت دوست داشتن ، بی هیچ کلام

هرگز به حس انگشتان یک دست فکر کرده ای
لحظه ای که شکاری را در خود می فشرند
هرگز سکوتشان را فهمیده ای
تلالویی که نادیدنی را به دیده می آورد

دستانت را به من بده که قلبم آنجا بسته است
دنیا در میان دستانت پنهان است ، حتی اگر لحظه ای
دستانت را به من بده که جانم آنجا ه است
که جانم آنجا برای ابد ه است .. پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را زیر پای خویش .. آ ین روزی که تو این شهر لجن از خواب پامی شم
پی خورشید می گردم
آسمون اشا آسمون ِ این اب شده ر گرفتن !
آ ین روزی که صورتم تو این آب لجن می شورم
ریش ی می زنم که دیگه نمی شناسمش
تو راه رو موشا جولون می دن
دماغم بهم می گه ا دارن تو کوچه می گندن
از طبقه ی پایین صدای زرزره بچّه میاد!
آ ین روزی که این صدا به گوشم می خوره
من برمی گردم شهر خودمون
آ ین روزی که تو این هوای سربی نفس می کشم
از ترافیک ذلّه می شم
دنیا رُ خا تری می بینم
آ ین روزی که قهوه م وایستاده می خورم
به آدمای غریبه یی که دارن می رن سر کار
لبخند می زنم
این شهر لعنتی هیچّی بهم نداده !
خسته ام

خسته تر از اونم که بخوام بازم با این شهر بجنگم
من برمی گردم شهر خودمون !
آ ین روزی که لباس کار روغنیم می پوشم
سر کار ساعت می زنم !
فردا فلنگ می بندم می رم طرفای غروب
لم می دم کنار رادیو و تو خیال
دختر آوازه خونی که صداش پخش می شه رُ می بوسم
من این جا رو تختم دراز کشیدم خیره موندنم به سقف ،
از طبقه ی پایین صدای جیغ بلند می شه و
نمی دونم کجای رؤیام غلط از آب در اومده !
این آ ین روزی که
به برگشتن فکر می کنم . درِ این اتاق ها را
یکی یکی باز می کنیم و
سرک می کشیم
از اتاق سفید می رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می رسیم
به اتاق سیاه
از آب انبار قدیمی می رسیم
به صندوق خانه ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده ام
من این ستاره ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده ام
من از سایه تنها برای تو می گویم
سایه ای که بزرگ و بزرگ تر می شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می شود
من از نور تنها برای تو می گویم
نوری که از سقف می تابد و پلّه ها را روشن می کند
پلّه هایی که بالا می روند
پلّه هایی که پایین می روند

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می گویم
مثلاً دستی که زیرِ چانه می نشیند و غصّه می خورد
مثلاً لبخند پریده رنگی که پشت لیوان آن محو می شود
مثلاً سری که درد می کند و اشک به چشم می آورد
مثلاً پوستِ پرتقالی که عطرش بینی را پُر می کند

من این چیزها را تنها برای تو می گویم
تو که می دانی این ها را برای تو کنار گذاشته ام
تو که می دانی این ها را دیگران نمی دانند

ماریا چیزی نمی گوید
ماریا پنجره را باز نمی کند
ماریا پنجره ای برای باز ندارد

سکوت
جاری می شود
مثل آبی دریا در روز
مثل ما در اتاق های این خانه

هنوز همان جا نشسته ایم و
آبی دریا
پابرجاست
هنوز اشک می ریزیم و
سکوت بالا و بالاتر می آید
مثل آبی دریا
سکوت غرق مان می کند
و دری برای باز نیست
پنجره ای برای دیدن نیست

آ ین اتاق این خانه همیشه قفل است
ی کلید این اتاق را ندیده
اتاقی که پنجره ای ندارد
اتاقی که چراغ ندارد
نه سفید است و
نه صورتی
نه سبز است و
نه سیاه
ما باید از این اتاق سر درآوریم
باید پنجره ای برای این اتاق بسازیم
باید چراغی در این اتاق روشن کنیم
باید این سکوت را بشکنیم
ماریا
این جا کجاست ماریا؟ می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم ش ته
بی و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را… آن روزها من به سلیقه ی که دوستم داشت
و دوستش داشتم
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم
آبی آبی
آبی به رنگ دریا
و نا گهان یک روز او را دست در دست ی دیدم که
سر تا پایش زرد بود
زرد ، مثل نور
من شنا نمی دانستم
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم
و غرق شدم
در دریایِ آبی بیکران رویاها
و کابوسها



کمی خسته کمی تنها

درخواست حذف اطلاعات

سلام

داشتم فکر می ما تو روز حرفایی که میزنیم چند درصدش حرفای خودمونه ؟ یعنی حرفایی ک ذهن ما ساخته و دوست داره گفته بشه و رشد کنه ؟ فکر نمیکنم مقدارش زیاد باشه و این محدود به یکی دو روز و امروز و دیروز نیست .. فکر میکنم چقدرش باهامون مونده و چقدرش فراموش شدن ؟ .. و ما چقدر از چیزی که دوست داشتیم باشیم فاصله داریم و باز با تمام اینها هنوز خودمونو دوست داریم... میدونی گاهی نمیدونم چی میخوام و نمیدونم چیکار باید م برای فهمیدن و داشتن چیزی که خالی وجودمو پر کنه.. زمان نمیگذره پناهمون میشن ایی که زمان رو کنارشون کمتر حس میکنی و اما درمانی نیست انگار... انگار یکی از حرفایی که سالها پیش بیخ گلوم بود و نگفتمش و فراموش شده برگشته و اینبار شکل نمیگیره و کلمه نمیشه... گاهی فکر میکنم ما هزار سال پیش وسط اقیانوس بزرگ رها شدیم و تمام این سالها فقط تونستیم یاد بگیریم چطوری زنده بمونیم .. نمیدونیم چی میخواییم و چطور باید بخواییم و چجوری بهش برسیم... گاهی یک امکان که زندگی میده به آدم یک وجوده که برات زندگی میسازه... یک امکان مثل تو که عشق رو میسازی.. همین



شعر

درخواست حذف اطلاعات

چشم می چرخانم در تاریکی
در سیاهیِ حافظه
چیزی جز حرکتِ مردمک هایم احساس نمی کنم
پیش آمده خودم را به نفهمی بزنم
پیش آمده
پیش آمدی را ببینم و سر برگردانم
.

حافظه ات را برایم نگه دار
ما ساعت ها در اختلافِ ساعت زیسته ایم
گوشم از آن جایی که تویی خالی ست
از سرزمینی که دورم
.

من بندبازی که خو گرفته به طناب
دیگر در هیچ نقطه ای از زمین
تعادل ندارم.
.
از کتاب دست هایت را در کلمه هایم فرو کن





دلم سیاهی موهاتو میخواد

درخواست حذف اطلاعات

سلام

پشت همین شهر شاید وسطای یک کوه نه نزدیک به قله نه پای کوه جایی که جای پای عابر توش کمه نشستم شب رو تماشا میکنم ستاره هاش خیلی کمن آسمونش انگار هیچوقت پر ستاره نبوده اما ماه نیمه روشن پیداس و همین نیمه روشن انقدری بزرگ هست که بشه چاله های رو سطحشو دید .. تو آسمون هیچ ستاره دنباله داری نیست خیلی ک چشم بچرخونی چندتا ابر سیاه کوچیکن که باد و نسیم داره جابه جاشون میکنه و شاید به آ خط دیدت هم زورشون نرسه برن و همون وسط آسمون محو بشن.. به اطراف که نگاه میکنی نوری نیست و درختا به زور نور کم ماه بدون اینکه بشه تفکیکشون کرد درست حس دیده میشن و صدا صدای سکوته و درخت و سنگ و گاهی هم رد شدن یک پرنده .. آسمون سیاهه و خنکه و بزرگ و تا ته خیال فرشه.. گاهی میترسم از این همه حجم خالی وقتی صدای پرنده ای یادم میاره زنده م.. عطری ک نسیم میاره چیزیو یادم نمیندازه همیشه همین بو رو میداده هوا چ تو پاییز چ تو فصلای دگ اما گاهی ک بارون میزنه عطرا تند تر میشن و میشه بوی خاک و حتی بوی بارونو حس کرد.. این شب قشنگه برام و دوسش دارم اما همیشه واسه زندگی ش عطر موهاتو کم آوردم.. بهم بگو دلتنگت شدنی سمت کجا وایسم دلم سیاهی موهاتو میخواد..



شکل بودنت

درخواست حذف اطلاعات

سلام

از فکر به دز که ممکن شبونه در رو باز کنن و بیان تو و معمولن تمام سولاخ سنبه هارو هم بلدن از فکر به تمام سایه هایی که ممکن یک موجود ناشناخته باشن و اومده باشن سمت تو.. از فکر آدم فضایی ها یا حتی تمام موجودات ناشناخته دگ.. از صدای باد و رعد و برق تو نیمه شب.. تنهایی آدمارو ترسو میکنه.. ترس واقعی ترین چیزیه که تو زندگی هممون هست.. گاهی تموم میشه سریع و بهش میخندی مثل تمام چیزایی که نوشتم.. گاهی هم تمومی نداره مثل هزار و یک شبی که کلید میندازی و در رو باز میکنی و با چراغای خاموش خونه روبه رو میشی.. تنهایی چیزی نیست که تو خونه جاش بزاری و بری بیرون.. همه جا باهات میاد تو کوچه تو خیابون تو جایی که حس میکنی حقتو دارن میخورن یا تو شادیات یا تو آزمونای مهم زندگیت که نیاز به حرف زدن داری .. همین که هستی و گاهی نگام میکنی خوبه امسال همون چندتا کلمه هم حرف نزدیم دلم سیاهی موهاتو میخواد ژولی پولی



معمولی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

پشت همین چند تا جاده طولانی و خسته کننده ... پشت همین خیالات تا رسیدن ... پشت همین چندتا کوچه چند تا دیوار و یک سفید.. پشت همین ها بمون .. دورتر نرو .. عاخه جاده رو شبونه باد نمیبره.. خی هم که گاهی حتی توی خوابم دارم.. کوچه و و دیوارا هم عین یک ع شدن تو ته ذهنم و میدونم پشت تمام اینا نشستی.. نشستی و کتاب میخونی آهنگ گوش میدی گاهی تلویزیون نگاه میکنی و گاهی توی گوشیت میگردی و بعد تموم اینا به دنیای بیرون فکر میکنی .. مثل تموم آدمای دگ.. جایی نرو عاخه تو نمیدونی چندبار توی همین مسیر اتفاقی همدیگه رو دیدیم چقدر حرف زدیم.. عاخه من بعد هر بار کم آوردن رویا نشستم گوشه اتاقت تورو نگاه که داری موهاتو شونه میکنی و دگ هیچ نخواستم حتی رویارو.. عاخه ته تمام شبا یک چراغ پشت تمام این خطوط روشنه که اگر بهش سلام بدم هیچوقت بی جواب نمیمونم.. پشت همین جاده طولانی همین چندتا خیابون چندتا دیوار و بمون.. من گاهی میام و ساعتها فقط همون تابلو کج روزگار غریبیست نازنین رو نگاه میکنم و به روزای بی تو بودن فکر میکنم به شکل و شمایل بودنت.. من هنوز اسمی برای این چیزایی ک گفتم نمیدونم دلمم نمیخواد براشون اسم بزارم.. تو هم معمولی بمون مثل من.. دلم سیاهی موهاتو میخواد .. موهات خود خود شب.. آرامشی که میشه لمسش کرد حسش کرد.. عین ماهی که توی آغوش میگیریش بعد ساعتها نگاه ش... مراقب خودت باش



سلام

درخواست حذف اطلاعات

سلام خیلی دلم میخواد برات بنویسم اما مغزم قفل میشه تا صبح حرف بزنم اما میدونم شکل هذیون میشه نمیتونم حرفامو به عا برسونم و میرم بعدی و دوباره بعدی تو مراقب خودت باش :/ من همینجام اگر تونستی بنویس



دلم سیاهی موهاتو میخواد

درخواست حذف اطلاعات

سلام

باید تو بین این همه یکیشونو انتخاب کنی یا انتخاب بشی.. تو بین این همه ماه این همه سال این همه فصل بهار پاییز زمستون و تابستون و بین این همه روز.. باید یکیشونو خوب انتخاب کنی با تمام خودت خوب نفسش بکشی و خودتو جابزاری والا انتخاب میشی واسه روزمرگی... اگه تو یکی از اینروزا نتونی خوب زندگی کنی کم میشی تمام تو میشه روزمرگی.. روزای بی خاطره انتخابت میکنن واسه جدی گرفتنشون و دوییدن... اگر تو یکی از این فصلا دلتو نبازی سالهای زندگیت دگ عوض نمیشن دگ انتظار رسیدن فصلیو نداری.. شکل و شمایل دنیا فرقی برات نمیکنه.. اونایی ک نه فصل دارن نه ماه و نه روز نفس کم میارن و یکجایی میمیرن تو همین روزمرگیا میمیرن تاریخی براش نمینویسن حتی چون یادشون نمیاد کجای کدوم اتفاق بود که کم آوردن و دگ ادامه ندادن.. من ماهم رمضونه فصلم بهار انتظارم پاییز عاخه یک سری توی پاییز اومدی .. من توی خوابهام عین تمام قصه های بچگی یکی هست که قرار بیاد .. پای موهای بلند مشکیش پاهام بلرزه نفسم بگیره و خوب بدونم دگ عا داستان و قرار سال از نو شروع بشه دوباره بهار تابستون پاییز تو و زمستون تو.. دلم سیاهی موهاتو میخواد.. برام دعا کن فردا اذان صبح اگر بیدار شدی



دل گرفته

درخواست حذف اطلاعات

سلام
فروپاشی آدما تا حدودی شبیه همین فروپاشی قدرتهاس ... معمولن این شکلی که وقت شکل گرفتن یک ت یک شه جدیدی یک ایدئولوژی جدید میسازه توده رو با خودش همراه میکنه تو کنار همین قدرت و ایدئولوژی ها حذب ها شکل میگیرن حذبهایی که دنباله رو همین فکر و قدرت هستن با اندک تفاوت هایی که به قدرت فرصت نفس تازه میدن و معمولن هم بعد از مدتی که ایدئولوژی سرکار اومد و قدرت رو کامل تو دست گرفت و حذب هم عمرش کمی طولانی شد اعضا قدیمی حذب جدا میشن و با تفکراتی با پوسته نوتر حذب هایی جدید تر و کامل تر شکل میدن .. کنار همین تی که شکل گرفته معمولن ایی که خودشون رو حافظ نظم و امنیت میدونن به شکل یک ت موازی کنار ت میمونن و تو جاهایی هم ممکن سمت احذاب کشیده بشن .. حتی ممکن توی مخاطرات مختلف تمومشون ظاهرن اتحاد پیدا کنن و اما با کوچکترین اشتباه ضعفها مشخص میشه و تمامشون گناه رو به گردن قدرت حاکم میندازن .. گاهی هم ممکن تو دعواهای داخلی دو قدرت بزرگ نفر سومی بیاد و همه چیز رو برنده بشه ... خلاصه تموم این حرفها آدم ها هم مثل تموم همین بازیا که شکل گروهی میگیرن دنبال رسیدن به خوشبختی و قدرتن و وقت رسیدن نمیدونن باهاش چیکار کنن خوشبختی و قدرت بنا به ماهیتش هزار شکل میشه شکل تعصب شکل دروغ شکل منجی و گاهی هم تحریف کننده تمام چیزایی که خاطراتتو ساختن .. اما هرجوری هم که شکل بگیره چون مقصد بوده و چیزی بیشتر نیست که بتونه سازندگی داشته باشه کم کم و به صورت موازی اب میشه و فرو میریزه .. اون موقع نقش حاکمی رو داری که تو تموم شلوغی دنیاش از درون خالیه ... دستات خالی نیست به هر سمتی که نگاه میکنی چیزی هست برای طولانی مدت خیره موندن اما درونت خالی کرده و میدونی قصه تو هم مثل تموم قصه های دگ داره رو به فراموشی میره .. همین .

الان نشستم چندتا از متنای قبلیمو خوندم خیلی کیف داد اما خیلی هم بد نوشتمشون :/ دلم برات تنگ شده خیلی



عین موهات تو باد

درخواست حذف اطلاعات

سلام

دلم میخواد بغلم کنی و از تمام قصه هایی که بلدی قد حوصله م بگی دنبال یک چیز آشنا میگردم چیزی که دلمو بلرزونه و نگهم داره واسه دنیا.. دلم میخواد بین داستانات یک چیزی پیدا کنم که ارزش ادامه دادن داشته باشه.. خوب شروع بشه عین بادی که کلی راه میره تا از موهای تو بگه وقتی توی مسیرش بهشون رسیده بود.. میخوام از کلمه ای بگه که تموم داستانا برای گفتنش شروع میشن.. بگه که باد تو سیاهی شبها پی گفتن چیه که به هر دری میزنه .. میدونم ته تمام قصه ها باد نمیرسه به چیزی ک میخواد عاخه این حرفا گفتنی نیست اتفاقه که تو مسیرت میوفته و به سکوت میرسونتت ... به برگشتن.. آدما میان تو زندگیمون که با لذت زندگیشون کنیم هیچ نمیمونه ازشون حتی کلمه واسه گفتن.. دلم میخواد عاروم بغلم کنی . بدم میاد از آدمایی که انقدر از خودشون دورن که تکرار میشن با کلمه با اندازه با رفتار با آدمای دگ.. بغلم کن دلم سیاهی موهاتو میخواد میخوام دل سیر نفس بکشم تورو میخوام زندگی کنم حتی اگر واسه تعریف و فهموندنش به دیگران هیچ چیزی نداشته باشم.. حتی اگر ازم چیزی نمونه..



همه چی خوبه فقط..

درخواست حذف اطلاعات

سلام
دلتنگی یعنی دگ مهربون نباشی .. دلت نگیره اگر ی کنارت از مشکلاتی بگه که راه حلشون دوره و بعید .. زمان برات توی بی تفاوتی بگذره ... بخوای که تایمی رو خالی کنی واسه دیدن عزیزات اما هیچ حس و رمقی نمونده باشه واسه اجرایی ش .. یعنی تو اوج عصبانیت ساده بگذری ... یعنی وقتی خیره میشی به جایی حجم خالی قلب و ذهنتو نتونی تاب بیاری گیجی زمان ببرتت تا وقت یکی از همین کارای روزمره برسه ... یعنی بخوای زندگی کنی اما نتونی و همه چیز بسته به آینده ای که قرار بیاد و همه چیزو درست کنه و تو با خودت میگی اصلن میاد و میرسه یا نه ؟ (اگر توی دلتنگیات ی توی ذهنت میاد یا تصویری تکرار میشه برات .. یعنی زمانت درسته و سر ساعته یعنی مکانت درسته و زیر و روشو کامل بلدی و اسمش هرچیزی میتونه باشه جز دلتنگی ).. دلتنگی یعنی نفس بکشی و نفس بکشی و نفس بکشی و تو تکرار مدامش ندونی که چی میخوای ... یعنی حرف بزنی و حرف بشنوی و ندونی که چی میخوای .. یعنی دعوا کنی بحث کنی بخندی هوار بکشی همصدای یکی از همین آهن ی که هر شب به گریه وادارت میکنه با صدای بلند بخونی و ندونی که چی میخوای .. یعنی با عجله لباس بپوشی با عجله حرکت کنی سبقتای بی مورد بگیری برسی به کار و احوال پرسیای تک جمله ای و کار وکار و بعد دوییدن واسه رسیدن و ندونی که چی میخوای .. دلتنگی یعنی گاهی بخوای تکرار کنی دوست دارم رو که نفس بکشی اما ندونی که چی میخوای .. من میخوام که باشی اما گاهی به خودم میگم تو کجای این همه نبودنارو پر میکنی ؟ اما بازم تنها چیزی هستی که خاطرم مونده که میخوامش واقعن و واقعی میخوامش .. راستش هنوز انقدر زنده ام که واسه زندگی نفس کم میارم و این شروع خالی شدن قلبمه شروع دلتنگی

دلم سیاهی موهاتو میخواد واسه نفس کشیدن نفس خانوم نفس عمرم در آرامش نفس بکش پرخواهش نفس بکش



سعید؟

درخواست حذف اطلاعات

سلام
توی یک خواب عمیق از همینایی که کرت میکنه و حتی احساستم ازت میگیره که نه گرمارو میفهمی نه سرمارو از همینایی که تا تموم نشه هیچ چیزی به دنیا وصلت نمیکنه .. دلم میخواد ببینمت میخوام که شب باشه سیاهی باشه و سکوت برات از ستاره هایی بگم که دگ نوری ندارن یکجایی توی تاریخی که اینجا بی معنی میشه تموم شدن .. ستاره هایی که با دیدنشون به رویاهامون امیدوارتر میشدیم .. دلم میخواد بهت بگم این تنهایی آدما نیست که باعث میشه خیالشون بره سمت ستاره ها .. میخوام بهت بگم آدما ممکن کنار عزیزاش باشه اما تنها باشه و وقتی که عزیزاشم نداشته باشه دگ غریب میشه .. یکروزی عین بقیه روزا کنار عادتت و عارامشت و تنهاییت خبر بد میرسه که دگ فلانی رو نداری ... آدما تو زمین تنهاتر نمیشن .. کنار حس تنهاییشون غربتم اضافه میشه .. همین غربت که میبرتت سمت خیال یک جای دگ یکجایی که هیچ شبیه اینجا نباشه ... شکل تمام ستاره هایی که دگ نیستن .. میخوای دست و پای دلتو محکم ببندی با یک قفل محکم سنجاقش کنی به ت با خودت ببریش و تا جای امنی براش پیدا نکردی نگذاریش زمین .. دلم میخواد بهت از خیال بگم که میره تا دورترین ستاره جای امنی برای خودش میسازه و بعدش بهت از خدای خالق ستاره بگم خدای خالق خیال که وقتی بال خی عاروم گرفت و نشست خدا میاد کنارت دست و پای قلبتو باز میکنه ته چشمات چراغای زمینو میبینه که روشنه تو با خیال راحت میتونی غم غربتتو دل سیر بباری و میدونی کنار بزرگی بی حد و حصرش مهربونیش هست بی نیازیشم هست .. عد ش هست قدرتشم هست .. بخشندگیش هست و خالق بودنش .. دلم میخواد از اون بالا ببینمت وقتی که موهات از کنار روسریت زده بیرون وقتی با چشمات خیره شدی و میخندی و توی خنده هات تمام احساست حضور داره احساسی که میخواد زندگی بده به خنده هات که تا بی نهایت ببری این شادیو .. دلم میخواد دستاتو ببینم حضورتو حس کنم و هیچ منعی نباشه نه به دست آوردنی نه از دست دادنی .. دلم میخواد غربت آدمارو بگیرم بدمش دست خدا .. دلم میخواد بیام بشینم کنارت درست همون موقعی که تو ادارتون نشسته بودی و برای من مینوشتی یا وقتی اولین بار تولدمو تبریک گفتی یا وقتی از حرفام حالمو میفهمیدی و میپرسیدی که دوست دارم ؟ .. یا وقتی اولین بار ازم جان نشنیدی و سوال جوابم کردی یا وقتی .... میبینی؟ وقتی خدا هست دلم میخواد تمام گذشته رو دوباره و صدباره زندگی کنم اما وقتایی که دوره دورم از زندگی .... این اسمش تنهایی نیست اسمش غربته .. وقتی خدارو توی دنیات گم میکنی و پی مردنت میری .. میای بریم به یکی از همین ستاره هایی که تاریکن و من نفس بکشم عطر موهاتو؟

هم از آن بیش که چند و چون هنوز. ... مراقب خودت باش.. نه بمان هنوز که دوستم داری کمی بیشتر از دیروز



....

درخواست حذف اطلاعات

کاش پیرتر بودم
مثل ریشه ها
یا خیلی جوان تر
مثل شاخه ها!!
این جا که من ایستاده ام
میانه است،
فقط تبر می خورم



تنهایی عزیز

درخواست حذف اطلاعات

سلام

من اکثرن ته صف بودم و ته صف بودن یعنی وقتی میرسی افتخارا تقسیم شدن و از شادیا فقط یک لبخند مونده که اونم تو چهره خیلیا ماسیده... اوایل فکر میکنی به جای بهتر و گاهی موفق هم میشی و میری یک ردیف جلوتر اما میبینی تا چشم کار میکنه ردیفای پر آدمه آدمایی که به نفر جلوییشون فکر میکنن و اولین نفر احتمالن فقط حواسش جمع که زنده بمونه.. آ صف یعنی وقتی میرسی غروب خورشید و تمام صحنه هارو از دست دادی بی اینکه فکر کنی خوب بودن یا بد یا بشینی با وسواس بسازیشون دل میدی به تماشای غروب .. آ صف یعنی وقتی میرسی دگ بهاری نیست و آ ای پاییزه پاییزی که داره وصل میشه به زمستون و یک خواب طولانی بی خاطره و بی رویا.. آ صف من درست عین جوونه زدن یک دونه درخته میون چمنا.. چمنایی که هر روز کوتاه میشن و دوباره از نو رشد میکنن.. اما من عادتم جور دگ س و دنیام شکل دگ من هر روز با گذشتن ماشین چمن زنی فکر میکنم بازم میتونم تورو ببینم ؟ تویی که به عادت آدما منو سالها پیش جایی بین همین آدما جا گذاشتی و رفتی.. من خواب نمیبینم رویا نمیبافم و تنها تورو زندگی میکنم به قول فروغ عین یک غریضه قوی و وحشی..



دلم سیاهی موهاتو میخواد :/

درخواست حذف اطلاعات

آن زمان که دیگر نباشم
ابری با توست
سایه اش بر سرت
آن ابر منم
نخواهی شناخت

پیراهنت با نسیمی ان
گیسوانت پریشان
یک دست بر دامن و
دست دیگر بر گیسوان
آن نسیم منم
نخواهی شناخت

شبانگاهی بر بالین
به این سو و آن سو
نه در خواب و نه در بیداری
آن رؤیا منم
نخواهی شناخت

در تنهایی سخن می گویی
با آن که نیست
باز می گویی هر آن چه را
تا کنون نگفته ای
با تمام جان به تو گوش می سپارد
آن که نیست منم
نخواهی شناخت

به ناگاه سوزشی در جانت
بی آن که بدانی از کجاست
قلبت به تپش در می آید از خاطرات
آن سوزش منم
نخواهی شناخت

عزیز نسین
مترجم : مژگان ت آآبادی این شعر رو دوست دارم تازه رسیدم خونه تو کوچه ک میومدم پر عطر یاس بود اینو خوندم دلم خواست تو هم بخونیش... زندگی خیلی خوبه چون که خدا تورو داره... مراقب خودت باش ماه



شکل تنهایی

درخواست حذف اطلاعات

سلام برام دعا کن فردا خیلی روز مهمی برام و دو سال ک منتظر رسیدنشم نمیدونم چی میشه کاش چیزی میگفتی الان اگر بودی فکر میکنم درست حس سوال پیچم میکردی ریز کارای فردامو درمیاوردی و تهش میگفتی عاخه بیریخت تورو چ به فلان جا بعد شوخی تا یادم بره و بخوابم شبت بخیر حتمن دعام کن خیلی براش تلاش اگر بشه یکجور دگ شاید بشه آیندم



بگو سیب

درخواست حذف اطلاعات

سلام

همه ما یکروز خسته میشیم و دست میکشیم گاهی شاید زیر تنه تنومند یک درخت با پوست تیکه تیکه و زمخت و بر لطیف و سایه خنکش .. گاهی شاید پشت شیشه ماشین وقتی رفیقت داره پر حرفی میکنه و دلت دگ چیزی نمیخواد.. گاهی وقت طلوع و وقتی ک هنوز خا تر شب تو خیابوناس.. آدما وقت دست کشیدن چیزی رو جا میزارن که تمام مدت بهش زندگی دادن.. زندگی دادن یعنی رویا ساختن باهاش شاد بودن غصه خوردن و تهش به تعریف رسیدن ک امیدشونو شکل داده... آدما وقت دست کشیدن دگ رویایی ندارن نه شادی معنی داره نه غم و آینده هیچ نیست جز کش اومدن زمان تو یک مدار بی نهایت.. من شده روزایی ک دست کشیدم بی رویا بی غم و شادی تو یک مدار بی نهایت ادامه دادم و همیشه یکجایی انگار ی میاد و زیر گوشم میگه اگر بیاد و تو نباشی چی؟ دلم میلرزه جون میگیرم و میام و میشم همین کلمه ها همین تو نمیدونی چ لذتی داره تصور لبخندت این معمولن اولین تصویری بعد برگشتنم ازت میبینم و زود هم اب میشه تو واقعیت



یاس امین ال ه

درخواست حذف اطلاعات

سلام

برای هممون احتمالن پیش اومده روزی ک وقت میزاریم و برای ید میریم خیلی جاهارو میگردیم و چیزی ک دنبالشیم پیدا نمیکنیم و در آ چیزی رو میگیریم ک شاید بیست درصد شبیه به چیزی ک میخواستیم.. قبولش میکنیم تنش میکنیم بیرون میریم مهمونی میریم قرارای مهم زندگیمونو باهاش میریم و یک سری اتفاقاتم باهاش تجربه میکنیم و بعد چند وقت تو بین لباسا بهترینی هست ک داریمش و تقریبن بدون فکر میریم سمتش و بدون دلهره برای خوب یا بد بودن ظاهرمون باهاش میپوشیمش.. بهترین ما میشه اما فقط این بیست درصد شبیه به چیزی بود ک میخواستیم بقیه ش چی شده ؟ .. میدونی فکر میکنم آدما همین ک بدونن چی میخوان حالشون خوبه همین ک چشمشون نگرده هر روز یک چیزی انتخاب کنن همین ک زیبایی چیزی حسادتشونو تحریک نکنه خوبه... ما خیلی وقتا به چیزایی ک میخواییم نمیرسیم و خب این تمام ماجرا نیست... دلم میخواد تو این شب سیاه.. سیاهی موهاتو بپوشم دور بشم از اینجا و غمی بزرگ و بالای کوهی که سیزیف سنگشو میرسوند قله ش با خدامون درمیون بزارم و تو دور نباشی همینجا باشی نزدیک نزدیک نزدیک.. چرا هرچی میگم چیزی از این فاصله کم نمیشه؟

بهارت قشنگ یاس امین ال ه تو هوای تو نفس کشیدم تمام این سالهارو



دادت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

سلام

خیلی وقتا برای فهمیدن باید فاصله گرفت و دور شد.. باید چند روزی از بردن اسمم بگذره تا فکر کنم یادم بیاد کجای جمله تو بود چطور شد که به اسم من رسیدی و من کجای این دنیای کوچیک رو گرفتم... باید چند روزی از طعم شیرین شوخی هات بگذره تا وقت مزه مزه ش بدونم چقدر راه باید برم تا غم و از دلت برونم... باید چند ماهی بگذره تا بین سکوتت چندتا جمله کوچیک جوونه بزنه و از ته دلت بگی کاش فلان روز فلان اتفاق نمیوفتاد و من تا ته دنیام بمونم و تو سیر منو ببینی ک عوض نمیشم و زیر لبت عاروم بگی کاش فلان روز تو بودی.. باید بعد لمس دستات وضو بگیرم دل سیر بخونم وقتی سرم پایین و آروم ترم بدونم چ راه درازی اومدم از رویای تو تا به زمین برگردم .. باید یاد بگیرم تو حضورت چطور رویا بسازم... باید چشم بدوزم به لبهات گوش بسپرم به قلبت و بگم کجای حرفات اسم منو جا انداختی و چطور شد.. راستی تو میدونی کجای این فاصله ای ؟ کجای این دنیای کوچیک ؟ کجای این دل دل خواستنی؟ تو میدونی به اسمت ک میرسم چجوری ازش رد میشم و باز حرف میزنم ؟ تو میدونی چند روز شده نبودنت ؟ میدونی شکلش چ شکلی شده؟ من کجاشم؟

غریبه نباش و ساده نگذر.. من واسه فهمیدن ناز چشمات راهم دراز و کوله بارم خالی.. تو میدونی غرور کجای این معادله س؟



...

درخواست حذف اطلاعات

سلام

شکل تاریکی چند صد شب پشت هم .. شکل آفتاب هر سال تابستون.. شکل بارش آروم برف .. شکل سختی دیوارای بتنی اطرافت.. یا شکل آسمون تا قیامت آبیِ آبی.. شکل رسیدن از سرکار و زل زدن به چشمات توی آینه روشویی... تو همونی که باعث میشه این همه عادت از پا نندازتم... همونی ک ته بی ح ی چشمام میگم بیخیال همه ش همین نیست.. میدونی فکر میکنم تو کلبه تاریکی م که یک موقعی مثل تمام زمانای دگ که شب و روز و گم بیدار میشم از چرت و نور رو میبینم که از درزای بین چوبای کلبه زده تو .. میدونم طلوع رو نمیبینم اما تو پشت در کلبه رو به آفتاب نشستی و تو جواب سلامم میگی دنیا چقدر با نور آروم تره من تو تاریکی صدای قدمهای خیلیارو میشنوم که دارن میرن آدمایی ک نه غریبه ن نه آشنا و من به صدای تو فکر میکنم که چند وقت نشنیدمش چند دقیقه یا سال یا فصل؟



تولدت مبارک دگ زیاد نمونده

درخواست حذف اطلاعات

سلام

توی جاده چالوس ک میری یکمی بعد از سد کرج یک بستنی معروف اسمش دهاتی رو به روش که وایمیستی اگر بارونی باشه هوا یک کوه با عظمت میبینی ک درست تو دلش یک آبشار کوچیکه همیشه رویاهام تو همچون جایی درست کنار آبشار یک کلبه دارم هواش همیشه سرد.. فریاد ک میزنی فقط صدای خودته ک برمیگرده هیچ ص نیست.. اونجا همیشه شب.. گاهی مهت گاهی همراه مه گاهی هم ابری و سنگین.. تو شبای مهت میتونی صندلی راحتیت رو ببری دم در بشینی چشم بدوزی به اطرافت.. سرما رو زندگی کنی و قدر کوچیکترین شعله رو بدونی.. چشم عجول تا بگرده هیچ نبینه جز تاریکی و اما وقتی از تب و تاب افتاد زل میزنه به نقره پاشیده شده روی برگا کیف میکنه از پیدا طرح برگ توی این همه تاریکی و ادامه میده و از توی تاریکی نقش شاخه های سیاه درخت رو با وسواس جدا میکنه از رنگ زمینه و شروع میکنه به چسبوندن رابطه ها کنار هم تا شکل درخت رو تشخیص بده.. تو شبایی ک مه گرفته همه جارو در کلبه رو باز میکنه چشماشو میبنده نفس میکشه سنگینی حضور ابرارو و میبینه ک ابر همراه باد میبرتش نه مسیر رو میدونه و نه مقصد رو نه بیداری میخواد و نه خواب تو یک بلاتکلیفی قشنگ سوار ابر با هر نسیمی جابه جا میشه و دل میکنه و مدارامیکنه تا نسیم بعدی ... اما تو شبایی ک ابریه و سنگین شعرایی ک بلد رو میخونه اخوان شاملو سهراب فروغ جمله هاشو عین سید علی صالحی میسازه و فکر ش میشه عین احمدرضا احمدی و تمام حرفایی ک دلش میخواسته به تو بگه و ت بوده به گلای اطرافش میگه از اندازه آدما میگه شکل حساب کتاباشون میگه ببین منم بلدم اما به دلم نیست این شکلی بودنا.. از بلد نبودناش میگه از شایدها.. میگه اگر هزارتا مسیری ک به دلم نیست و برم شاید اوناروهم یاد بگیرم... میگه میدونم تو هم عین خیال نه بهم میگی برم نه بهم میگی بمون اما دلم با موندنه.. بعد واسه سبک شدن رو میکنه به تخته سنگ دل سیر گریه میکنه همپای آسمونش نم نمک ابرا ک رفتن و ماه و ستاره ها میان بلند بلند شاملو میخونه طرف ما شب نیست.. من باتو تنها نیستم هیچ با هیچ تنها نیست.. شب از ستاره ها تنهاتر است.. صدا با سکوت آشتی نمیکند کلمات انتظار میکشند من تورا دوست میدارم و شب از ظلمت خود وحشت میکند.. اما من شبم واقعی واقعی .. من واقعی واقعی خسته م خیلی خیلی خسته م



دادت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

سلام

میدونی وقتی آینده عمرش کوتاه میشه آدم سریعتر باور میکنه بدیارو.. از بعضیاشون میگذره اما از خیلیاش دلش میگیره.. وقتی زل میزنه به ماه واسه جای خالی به دست نیاوردنش هیچ چیزی نمیزاره قلبش خالی میشه وقتی چشم میگیره از ماه.. وقتی دل میده به پاییز و بهش میگه همیشه همینجا بمون تو خیالش ساده گذشتن شکل میبنده.. دگ تو باورش نیست دل دل خواستن بارونه ک باعث میشه باد راه ابرارو کج کنه و بی رو بوم خونه ش.. کوتاه شدن عمر آینده بسته به نوع خواستن دنیامونه.. واسه همینه بعضیا زود بد میشن و دگ نمیبینن ماه رو پاییز رو بارونو.. زود باورشون میشه ک پاییز یک فصل فقط بارون یک اتفاق طبیعیه و باعث آزار.. ایی ک زود بزرگ میشن ساده به دست میارن و ساده از دست میدن و فقط در حال دوییدن هستن واسه رسیدن.. من اما هنوز عین بچگیا فکر میکنم اگر آرزو رو تو دم بادبادک بنویسم وقتی اوج گرفت بادبادکم خدا جوابمو یکشب تو خواب میگه.. من هنوزم وقتی بارون میاد سریع زیر لب دعا میخونم تا زودتر اجابت بشه.. وقتی قاصدک میبینم تمام حرفای نگفتم میاد تو ذهنم.. وقتی کفشدوزک میبینم گوش میگیرم سمتش ببینم خبری داره؟ .. من آینده م تا اومدن تو طول و دراز تا همیشه خوشبختی باتو.. واسه همینه دیر باورم میشه بدیایی ک میبینم.. دگ نمیدونم تو کجای زندگیتی هرجا ک هستی باور نکن کوتاهی عمر رو اونوقت بدیا دنیاتو محاصره میکنن و تو باورت میشینن.. اینروزا ساده تر گریه میکنم بیشتر کیف میکنم با بارون.. اینروزا فکر میکنم هستی خدا همراهمونه و تا دنیا دنیاس وقت داریم واسه ساختن وسایل زندگی.. تولدت مبارک و پر از عطر یاس وقت سحر.. عطر گلاب حلوا زعفرونی وقت افطار.. برات یک لباس دیدم خیلی دلم میخواد بگیرمش خیلی.. همین



نماد

درخواست حذف اطلاعات

سلام

ما از ترس ها به نمادها پناه میبریم.. مثل سکوتی که به نمایشش میزاریم .. غروری که فریادش میزنیم.. تلاشی که با تمام جزییات بازیش میکنیم.. کلماتی که با آرامش تو گوش همه نجواشون میکنیم.. میترسیم از فهمیده نشدن.. از روح قابل ترحممون.. از جایگاهی که ایستادیم.. از تشویشی که ترس تو وجودمون انداخته.. من بعضی وقتا نماد پاک باخته هام میترسم همینی که دارم از دست بدم.. بعضی روزا نماد یک آدم موفق چون نیازمه که بهش برسم.. اما تو وقتایی که هیچ نیستم عاشق توام نمیدونم اما فکر میکنم این واقعی ترین چیزیه ک دوست دارم باشم.. من امروز تو راه رفتن سرکار چندتا گل دیدم دلم میخواست بمونم نگاهشون کنم با اینکه عجله نداشتم نموندم شاید فقط واسه اینکه نماد یک کارمند نمیمونه وسط خیابون خیره بشه به گلا.. تو روزایی که ضعف تمام زندگیمو گرفته از همیشه بیشتر محتاج نمادهام.. اینروزا حس کم دارم خودمو حس کم دارم تورو واسه حرف زدن.. میبینی اینجا خود خودمم... دلم عجیب سیاهی موهاتو میخواد ژولی پولی راستی من واسه نماد چیزی بودن اصلن به درد نمیخورم تا ی میاد باور کنه سریع خودم میشم تو منو باور کرده بودی خود خودمو.. حالا چیز به درد بخوری هم نیست :) اما خب من فقط همینو دارم دل ی مثل همینایی که گفتم واسه ت تنگ شده دلم برات تنگ شده .. این همین الان منه همین



سلام علاقه

درخواست حذف اطلاعات

سلام این اولین چیزی ک به ذهنم میاد اما واسه خیلیا اینطور نیست واسه خیلیا قبل سلام دنبال دلیل بودنشونم گاهی بودنشون به خاطر جواب سوالشونه گاهی یک امیدی ک فکر میکنن میشه کاری براشون ی گاهی تورو دیدن و گلایه و خودشونو پیدا .. گاهی حتی توی توهماتشون شرکت و اونارو محق بهترینا دونستن و کم دونستن خودم... انواع مختلف دارن.. اما خیلی کم پیش میاد اولین چیزی که به ذهنم میاد تو دیدن آدما سلام باشه... وقتی ذهنت خالی میشه از همه چی تو یک آرامش کامل میخوای زندگی کنی یو دست به دامن کلمات میشی و بهترینش سلام... گاهی اگر هم قدمت نشه تو همون سلام میمونی.. مثل یک راه طولانی پر از درختای بلند و کوچیک رنگارنگ با پیچ امین ال ه و عطر مست کنندشون اما پای رفتن نداری ... من با تو برای اولین کلمه ها همیشه دچار خلا ذهنی ام یک حال بی نهایت قشنگ که به سلام میرسه.. سلام واسه بی دریغ بودن کنار تو.. از خلا که میشه توش همه چی رو آفرید



پنج عصری دلتنگ

درخواست حذف اطلاعات

سلام

بازم سکوت رو ش تم و حالا باید دنبال بهونه باشم برای ادامه حیات همین سلام .. بیا یکروز جای من دوست داشته باش جای من متنفر باش جای من امیدوار باش بیا چند روزی جای من زندگی رو نفس بکش.. میخوام چند روزی برم یک جای آروم بی واژه دوست داشته باشم و خیالم از خودم و دنیام راحت باشه ک حالا تو دستای توان.. فقط چندروز خسته ام همین ازت هیچ خبری ندارم فقط خوب باش اینا همرو به خاطر خودم میگم والا میدونم تو ک زن داری



سیاره تو

درخواست حذف اطلاعات

سلام

میگن هر چیزی ک وجود داره منطقیه فقط باید بفهمیش.. خب آدما همیشه هم همه چیزو خوب متوجه نمیشن یعنی ممکن چیزی رو کج بفهمیم و منطقیش هم بدونیم .. و این تنها در مورد چیزهایی هست ک وجود خارجی هم دارند حالا فکر کن ممکن چ اتفاقاتی برای چیزهای کاملن مفهومی بیوفته.. تو میدونی منطق خوب و بد نداریم اما واقعیت خوب و بد داریم.. یعنی چاقو هم میوه پوست میکنه هم آدم میکشه هر دو حقیقت دارن اما اولی واقعیت خوب و دومی بد.. ما با منطق میتونیم خوب و بد رو بگیم اما به خود منطق نمیتونیم صفت خوب یا بد بدیم.. نمیدونم تا کجای این حرف رو قبول داری.. اما اگر تمام این فرضیات رو بپذیری.. تو وجود داری و تنها خیال نیستی و میشه از راه های مختلف فهمیدت از راه های علمی فیزیک شیمی زیست شناسی اینا هرکدوم منطق خودشونو دارن.. اما تو حضورت شامل فکر و احساس هم هست فکر و احساسی ک خالقن.. تو خالقی هستی که وجود خارجی داری.. فکر کن دل بستن به خالقی که کاملن منطقی میشه حضورشو بفهمی.. خیلی پیچیده شد.. اما تو لحظه لحظه این خلقت میشه حضور داشت فهمید و لذت برد.. تو سیاهی موهات منطقی داره ک میشه فهمید.. من عجیب سیاهی موهاتو میخوام... اگر بودی و حرف میزدیم بهتر میتونستم بهت بفهمونم حرفامو.. راستی ب خوابتو دیدم اینبار دلت با موندن بود اما نمیدونم چرا حس میکنم انگار چندین ماه ک دگ نمیای و رفتی.. خوب بخو



تعریف

درخواست حذف اطلاعات

سلام

گاهی آدما فقط یک تعریف میخوان برای آروم بودن و آرامش داشتن.. یک تعریف مثل خوشبخت بودن یا نبودن.. شکل شاد بودن یا نبودن.. کاش بین خوشبختی و بدبختی شادی و غم یک خط پررنگی بود.. یک مرز مشخص.. که آدما گم نشن.. میدونی گم شدن خیلی بد.. بعضی روزا فقط یک جمله میخوای ک آروم بگیری.. یک جمله مثل اینکه خوشبختم شادم.. خوشبخت نیستم غمگینم .. آدما با تعریفا خوب کنار میان خودشونو تو چهارچوبش میزارن اندازه میگیرنش و بهش تو ارزش گذاری هاشون خوب یا بد میگن کم یا زیاد میگن.. خیلیا تحمل چیزای بی تعریف رو ندارن.. سریع میخوان تکلیفشون مشخص بشه تا عاروم بگیرن.. من دیدم آدمایی که سال ها تو انتظار یک دوست دارم هستن و وقتی میشنونش میرن.. تو میدونی بعضی چیزا تو تعریف نمیان چون بعد زمان مکان بهشون نمیچسبه.. عین همین دوست داشتن عین خوشبختی.. لحظه ای ک تعریف بشن از بین میرن.. بعضیا یک دوست دارم میخوان ک برن ک عوض بشن بعضیا یک خوشبختی

ب هم اومده بودی تو خوابم

گاهی آدم یک دوست دارم میخواد ک نمیره دوست دارم و تمام حرفم تنها همین نیست



تولدت مبارک میدونم خیلی مونده

درخواست حذف اطلاعات

سلام

من از بچگی ترسو بودم.. خوبیش اینه که عاقبت خیلی از کارارو میدونی واسه ترسات همیشه دلیل هم لازمه گاهی هم که کم میاوردم خودم میساختم یک چیزایی چند تا اگر و اما و شاید هم میزاشتم و دورشو خط میکشیدم.. همیشه برای زندگی تو راه های کم خطر رفتم آهسته و خیلی خیلی آروم ک اون راه هام توشون چندتا دلسوز برام پیدا بشه که از زیر بار تاوان دادن هرچقدر هم کم در برم.. غریضه م میگفت اگر بی خطر خودتو نشون بدی تاوان کمتر میدی.. یکروز تو یکی از همین راه های بی خطر به تو رسیدم ترس داشتم از هر روز حرف زدن باتو اما دلم میخواست تا بی نهایت خودم باشم کنارت غریضه م گفت بهت بگم ترسمو هفته اول یا دوم بود بهت گفتم میترسم از وابستگی و کلی ازم ناراحت شدی.. فکر می با خندوندنت میتونم بیشتر داشته باشمت این دلیل شوخیام بود اما خب کیف می از خنده هات.. خنده ها کمتر شد جاشو شعر گرفت و جرات حرف زدن تو.. میدونستم وقت حرف شدن جای پات محکمتر میشه.. منه همیشه ترسو؛ تمام خطر م اون روزا تو بودی.. فکرم سمت تو بود همیشه یادمه ناراحت شدناتو وقتی نمیزاشتم بری.. من بنا به ترسام زیاد راه نرفته بودم و آدما این وقتا به غریضشون تکیه میکنن.. من نابلد هیچوقت تلاش ن دلتو به دست بیارم.. اسمتو بعداز چندماه صدا ترسم این بار از تو بود ک اتفاقی برات نیوفته از نابلدی من.. زیاد حرف میزدم باهات گاهی ناپر می و تو هم فهمیده بودی یک چیزایی.. اینو غریضم میگفت فکر آدما آزاده عین باد و تو باد فریاد نزن تمام زندگیتو.. تو فکرت سمت موندن نبود هرگز ... و بلد بودی زندگی و نه با غریضه که با فکرت .. رفتم ته ترسام از روی غریضه پشت غرورم پناه گرفتم و سکوت .. من راستش هنوزم بلد نیستم زندگی و.. واسه همینه وقتی کم میارمت میام اینجا برات مینویسم این واقعی ترین چیزیه ک به ذهنم میزنه اینکه بنویسم و یکروز منتظر جوابت بمونم.. من پشت این صفحه واقعی ترین اتفاق دنیام.. ما هممون وقتی کم میاریم به تنهاترین چیزی ک اعتماد میکنیم غریضمونه.. همین و حرفم تنها همینا نیست.. یکروز اسمتو صدا میزنم.. بهارت قشنگ



دلم سیاهی موهاتو میخواد

درخواست حذف اطلاعات

سلام

ما تو مسیر بزرگ شدنمون خیلی اشتباها کردیم ک تاوانشونو ندادیم .. گاهی هم تاوان چیزایی رو دادیم که اصلن حقمون نبوده.. فکر میکنم شاید همین چند سال بعد وقتی پامون تو رودخونه ای ک داره سریع تو مسیرش میبرتمون جایی سفت شد و محکم ایستادیم برمیگردیم عقبو نگاه میکنیم بعد دلمون میخواد برگردیم به اشتباهاتمون نه واسه جبرانش واسه وایسادن و تاوان دادن چون آدما پای ضربه هایی ک میخورن شکل میگیرن اون موقع شاید دگ تاوان چیزایی ک حقمون نبوده رو نمیدادیم.. دارم فکر میکنم به اشتباهام .. این رو خیلی وقت بهش فکر میکنم.. از ساعت سال تحویل که سر کار بودم و تو پارک رو به روم فقط یک پیر مرد بود ک نشسته بود.. کاش چیزی بگی راستی اینروزا انگار دارم خواب هامو زندگی میکنم برام دعا کن لطفن سلام دلخوشی