پیدا





شعر که همیشه دوست داشتی

درخواست حذف اطلاعات

دستانت را به من بده ، بخاطر دلواپسی
دستانت را به من بده که بس رویا دیده ام
بس رویا دیده ام در تنهایی خویش
دستانت را به من بده برای رهایی ام

دستانت را که به پنجه های نحیفم می فشرم
با ترس و دستپاچگی ، به شور
مثل برف در دستانم آب می شوند
مثل آب درونم می تراوند

هرگز دانسته ای که چه بر من می گذرد
چه چیز مرا می آشوبد و بر من هجوم می برد
هرگز دانسته ای چه چیز مبهوتم میکند
چه چیزها وامیگذارم وقتی عقب می نشینم ؟

آنچه در ژرفای زبان گفته می شود
سخن گفتنی صامت است از احساسات حیوانی
بی دهن ، بی چشم ، آیین های بی تصویر
به لرزه افتادن از شدت دوست داشتن ، بی هیچ کلام

هرگز به حس انگشتان یک دست فکر کرده ای
لحظه ای که شکاری را در خود می فشرند
هرگز سکوتشان را فهمیده ای
تلالویی که نادیدنی را به دیده می آورد

دستانت را به من بده که قلبم آنجا بسته است
دنیا در میان دستانت پنهان است ، حتی اگر لحظه ای
دستانت را به من بده که جانم آنجا ه است
که جانم آنجا برای ابد ه است .. پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
و استواری امن زمین را زیر پای خویش .. آ ین روزی که تو این شهر لجن از خواب پامی شم
پی خورشید می گردم
آسمون اشا آسمون ِ این اب شده ر گرفتن !
آ ین روزی که صورتم تو این آب لجن می شورم
ریش ی می زنم که دیگه نمی شناسمش
تو راه رو موشا جولون می دن
دماغم بهم می گه ا دارن تو کوچه می گندن
از طبقه ی پایین صدای زرزره بچّه میاد!
آ ین روزی که این صدا به گوشم می خوره
من برمی گردم شهر خودمون
آ ین روزی که تو این هوای سربی نفس می کشم
از ترافیک ذلّه می شم
دنیا رُ خا تری می بینم
آ ین روزی که قهوه م وایستاده می خورم
به آدمای غریبه یی که دارن می رن سر کار
لبخند می زنم
این شهر لعنتی هیچّی بهم نداده !
خسته ام

خسته تر از اونم که بخوام بازم با این شهر بجنگم
من برمی گردم شهر خودمون !
آ ین روزی که لباس کار روغنیم می پوشم
سر کار ساعت می زنم !
فردا فلنگ می بندم می رم طرفای غروب
لم می دم کنار رادیو و تو خیال
دختر آوازه خونی که صداش پخش می شه رُ می بوسم
من این جا رو تختم دراز کشیدم خیره موندنم به سقف ،
از طبقه ی پایین صدای جیغ بلند می شه و
نمی دونم کجای رؤیام غلط از آب در اومده !
این آ ین روزی که
به برگشتن فکر می کنم . درِ این اتاق ها را
یکی یکی باز می کنیم و
سرک می کشیم
از اتاق سفید می رسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز می رسیم
به اتاق سیاه
از آب انبار قدیمی می رسیم
به صندوق خانه ی مادربزرگ

من این درها را تنها برای تو باز کرده ام
من این ستاره ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده ام
من از سایه تنها برای تو می گویم
سایه ای که بزرگ و بزرگ تر می شود روی دیوار
وقتی چراغ روشن می شود
من از نور تنها برای تو می گویم
نوری که از سقف می تابد و پلّه ها را روشن می کند
پلّه هایی که بالا می روند
پلّه هایی که پایین می روند

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می گویم
مثلاً دستی که زیرِ چانه می نشیند و غصّه می خورد
مثلاً لبخند پریده رنگی که پشت لیوان آن محو می شود
مثلاً سری که درد می کند و اشک به چشم می آورد
مثلاً پوستِ پرتقالی که عطرش بینی را پُر می کند

من این چیزها را تنها برای تو می گویم
تو که می دانی این ها را برای تو کنار گذاشته ام
تو که می دانی این ها را دیگران نمی دانند

ماریا چیزی نمی گوید
ماریا پنجره را باز نمی کند
ماریا پنجره ای برای باز ندارد

سکوت
جاری می شود
مثل آبی دریا در روز
مثل ما در اتاق های این خانه

هنوز همان جا نشسته ایم و
آبی دریا
پابرجاست
هنوز اشک می ریزیم و
سکوت بالا و بالاتر می آید
مثل آبی دریا
سکوت غرق مان می کند
و دری برای باز نیست
پنجره ای برای دیدن نیست

آ ین اتاق این خانه همیشه قفل است
ی کلید این اتاق را ندیده
اتاقی که پنجره ای ندارد
اتاقی که چراغ ندارد
نه سفید است و
نه صورتی
نه سبز است و
نه سیاه
ما باید از این اتاق سر درآوریم
باید پنجره ای برای این اتاق بسازیم
باید چراغی در این اتاق روشن کنیم
باید این سکوت را بشکنیم
ماریا
این جا کجاست ماریا؟ می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه پاس خواهم داشت
جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم ش ته
بی و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را… آن روزها من به سلیقه ی که دوستم داشت
و دوستش داشتم
سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم
آبی آبی
آبی به رنگ دریا
و نا گهان یک روز او را دست در دست ی دیدم که
سر تا پایش زرد بود
زرد ، مثل نور
من شنا نمی دانستم
دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم
و غرق شدم
در دریایِ آبی بیکران رویاها
و کابوسها